تبلیغات
تاپ مدیر - جائیکه خدا می خواهد باشم
داستان مردی را که هرگز نمی شناختم شنیدم٬ که حتماً خدا می خواست که این داستان را بشنوم.
او رئیس امنیت شرکتی بود که باقیمانده اعضای خود را از حمله به برجهای دوقلو دعوت کرده بود تا فضای اداره خود را با آنها قسمت کنند.
با صدایی پراز وحشت داستان اینکه چرا این افراد جان سالم بدر بردند و همکارانشان کشته شدند را تعریف کرد.
تمام داستانها تنها چیزهای کوچکی بودند.

شاید شما میدانید که مدیر آن شرکت بخاطر اینکه پسرش مهدکودکش شروع شده بود٬ آنروز دیر به سرکار می آید.
شخص دیگری بخاطر اینکه آنروز نوبتش بود که کیک به سرکار بیاورد٬ زنده مانده بود.

اما برای من جالبتر فردی بود که آنروز صبح یک جفت کفش قرمز نو می پوشد. 

او مسافت زیادی را تا محل کار طی می کند٬ ولی درست قبل از رسیدن به محل کار پاهایش تاول میزند. جلوی یک داروخانه می ایستد تا چسب زخم بخرد و بخاطر همین زنده می ماند. 

بنابران حالا وقتی در ترافیک گیرکردم٬ به آسانسور نمیرسم٬ برمیگردم تا تلفن را جواب بدم و...همه این چیزهای کوچک که مرا ناراحت میکنند...
با خودم فکر می کنم که اینجا دقیقاً همانجائیست که خدا میخواهد من در آن لحظه باشم.


امیدوارم که خدا با همین چیزهای کوچک به برکت دادن شما ادامه دهد.


  



طبقه بندی: داستان های جالب، 
برچسب ها: داستان، جالب، برج های دو قلو، بازماندگان،  

تاریخ : شنبه 4 مرداد 1393 | 04:25 ب.ظ | نویسنده : سالار قاسم زاده | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • فرازفا